تبليغاتX
شهر غم
شهر غم

به نام حضرت دوست

Home Email Archive Designer
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط مرتضی |


گريه کردم تا بدوني زندگي بي غم نمي شه

 اگه دستمو بگيري از غرورت کم نمي شه

 ساکت و صبور و عاشق,وقتي حوصله نداري

 پيش حرفاي دل من , حرف عشقو کم مياري

 لحظه ها تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من

 کاش چشات يه جاده مي زد از دل تو تا دل من

اي که لحظه ها مو بردي تو خيالت به اسيري

 نکنه بياي دو باره بونه تازه بگيري

 من سبد سبد صدا قت به دل تو هديه کردم

نکنه مي خواي بگي که "مي رم و بر نمي گردم"

خوب مي دوني نمي تونم بي چشات دووم بيارم

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط مرتضی |


لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط مرتضی |


لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط مرتضی |


از خداوند خواستم تا غرور را از من بگيرد. گفت:« نه! بازگرفتن غرور کار من نيست..بلکه اين تويی که بايد آن را ترک کنی.»
گفتم پس کودکان و انسانهای معلول را شفا ببخش. گفت:« نه! روح کامل است و جسم زودگذر..مهم روح آنهاست برايم.»
خدايا به من شکيبايی عطا فرما. گفت:« نه! شکيبايی دستاورد رنج است..به کسی عطا نميشود.آن را بايد بدست آورد.»
پس به من سعادت ببخش ای بخشنده بزرگ. گفت:« نه! بازهم نه!خود بايد متعالی شوی..اما تورا ياری ميدهم تا به ثمر بنشينی.»

شعر ازyaffa

 

ازم پرسيد به خاطره کي زنده هستي؟ با اينکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو"، بهش گفتم : "بخاطر هيچکس" پرسيد : پس به خاطره چي زنده هستي؟ با اينکه دلم داد ميزد "به خاطر دله تو"، با يه بغز غمگين بهش گفتم "بخاطر هيچّي" ازش پرسيدم : تو بخاطر چي زنده هستي؟ در حالي که اشک تو چشمش جمع شده بود گفت : بخاطر کسي که بخاطر هيچ زندست.

شعر از رامين

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط مرتضی |


لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385 ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط مرتضی |


دردل با همسر

هي ميگم تو زندگي مشترك

همسرم ! كمك ! كمك! كمك! كمك!

 

ولي تو تا اطلاع ثانوي

انگاري ضجه ها مو نميشنوي

 

آخه قربونت برم نوكرتم!

گوش بده به حرف شوهرت يه كم

 

چشم و هم چشمي بلاي جون شده

قيمت ساده بودن گرون شده

 

پول داره عاشقرو از بين ميبره

بابا مرده شور اين پول رو بببره!

 

چرا زوم كردي كه داغونم كني؟

وسط دوراهي حيرونم كني

 

غر نزن مخم داره تيليت ميشه

اطلاعات مخم ديليت ميشه

 

تو بايد با اخلاقم سر بكني

با ناز و عشوه منو خر بكني

 

فرمون ماشين زندگي منم

هول بشم به تير و جدول بزنم!

 

سوخت اين ماشين تو هستي، ناز من!

لازمت داره پدال گاز من

 

زندگي مثل اتوبان ميمونه

مسير كرج به تهران ميمونه

 

وقتي كه تو اين مسير داري ميري

نبايد گاز ماشينو بگيري

 

اگه يه ماشين قراضه دستته،

سرعت 75 تا بستته

 

يا اگه ماكسيما با تو همدمه،

 

بالاي صد تا بروني هم كمه!

 

منظورم اينه كه بايد بشيني

قدرت جيبتو اول ببيني

 

دخل و خرجمون بايد جوري باشه

سيستم زندگي از هم نپاشه

 

بي خيال! خلاصه بايد بدوني

همدلي بهتره از همزبوني

 

زندگي يعني كه وقتي داغونيم

بنشينيم يه كيسه تخمه بشكونيم

 

جلوي تلوزيون قات بزنيم

كانالي به اشتراكات بزنيم

 

اينجوري ميشه غمو مات بكنيم

پلان جدايي رو كات بكنيم!

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385 ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط مرتضی |


بعد زلزله

اگه يه زلزله كوچيك بلرزونتمون

با تكوناي خودش يه كم بترسونتمون

ديگه از دود ترافيك نداره هيشكي گله

ولي بعد زلزله

 

مردم تهروني با همديگه مهربون مي شن

تو خيابون ميان و همدل و همزبون ميشن

يكي زير لب ميخونه كه اينا كار دله

ولي بعد زلزله

 

پسرايي كه فقط فكر و قر و پز مي كنن

 براي هركي پياده مونده ترمز مي كنن

نه فقط براي هر مسافري كه خوشگله

ولي بعد زلزله

 

زن و شوهرا يه كم اخماشونو باز مي كنن

دوره نامزدي رو دوباره آغاز مي كنن

دلشون ميلرزه واسه همديگه مثل ژله

ولي بعد زلزله

 

اوني كه همكاراشو تو پارتي پيدا ميكنه

به امارت ميبره ساكن اونجا ميكنه

ديگه زود مياد خونه اينكه تا نصفه شب وله

ولي بعد زلزله

 

راديوهايي كه برنامه به نوبت مي ذارن

واسه يك شب كه شده مردمو راحت ميذارن

 

بي بي سي ، راديو فردا ، VOA ،دويچه وله

ولي بعد زلزله

 

پارتي و رشوه و دزدي باعث كراهته

واقعاً گذشتن از حقوق فردي راحته

خوردن حق و حقوق ديگران چه مشكله

ولي بعد زلزله

 

كسي كه هميشه نامه ها مو پاره ميكنه

شباي هر دوتامونو بي ستاره مي كنه

توي اين تنگي قافيه مياد ميگه بله

ولي بعد زلزله

 

هميشه وقتي كه مي لرزه زمين شهرمون

يادمون مي افته كه اين دله خيلي غافله

ولي بعد زلزله

 

همه قبل زلزله به راه گمراهي مي رن

تا ته دنيا پي يه دونه ده شاهي ميرن

به جز  اين شاعر پر چونه كه خيلي عاقله

ولي بعد زلزله....

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385 ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط مرتضی |


فقر و ثروت

در همه دير مغان نيست چومن شيدايي

در همه دير مغان نيست چومن شيدايي

خرقه جايي ، گرو باده و دفتر ، جائي

حافظا ! بود تو را خرقه و دفتر به گرو

كارمندان كه ندراند چنيني دارايي

پيرهن پاره و شلوار به پا بدتر از آن

ثروت ومكنت ما هست  دوتا دمپايي

گر شوي زنده و دعوت بپذيري از ما

چند روز تو ز شيراز به مشهد آيي

بايد اوّل بدهي قول كه مانند حقير

مرد و مردانه روي توي صف نانوايي!

تا نيفتي عقب از صف بنهي جاي خودت

يك سبد جايي و پيت حلبي در جايي!

گر كه عمر تو تلف مي گشت اندر صف شير

كي سرودي غزل نغز بدان زيباييي؟!

فكر بيرون شدن از خاك مكن، حافظ جان!

خوش بياساي كه آسوده در آن دنيايي!

گر  بيايي و بيايند به مهماني تو

عمه و خاله و دختر عمو زندايي،

با حقوق كم و اجناس گران ، بي ترديد

نتواني بخري جز كدوي حلوايي!

زان كه بر مرغ و پنير و كره و گوشت و برنج

بر سر چوب بود قيمت وحشت زايي!

مرغ در لاي چلو گرچه لذيذ است ؛ ولي

ما كه اين هر دو نداريم چه مي فرمايي؟

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385 ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط مرتضی |


گفتگو با حافظ

نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس

ديدم به خواب ، حافظ توي صف اتوبوس

گفتم: سلام حافظ گفتا عليك جانا

گفتم: كجا روي تو گفتا خودم ندانم

گفتم: بگير فالي گفتا نمانده حالي

گفتم: چگونه اي؟ گفتا در بند بي خيالي

گفتم: كه تازه تازه ، شعر و غزل چه داري؟

گفتا: كه مي سرايم شعر سپيد، باري

گفتم: ز دولت عشق، گفتا كه كودتا شد

گفتم: رقيب ، گفتا ، او نيز كله پا شد

گفتم: كجاست ليلي؟ مشغول دلربايي؟

گفتا: شده ستاره در فيلم سينمايي

گفتم: بگو ز خالش ، آن خال آتش افروز

گفتا: عمل نموده ديروز يا پريروز

گفتم: بگو ز مويش ، گفتا كه مًش نموده

گفتم: بگو ز يارش ، گفتا ولش نموده

گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟

گفتا: شديد گشته،معتاد گرد و افيون

گفتم: كجاست جمشيد؟جام جهان نمايش

گفتا: خريد قسطي تلويزيون به جايش

گفتم: بگو   ز  ساقي حالا شده چه كاره؟

گفتا: شدست منشي در دفتر ادراه

گفتم: بگو ز زاهد ، آن رهنماي منزل

گفتا: كه دست خود را بردار از سر دل

گفتم: ز سازبان گو با كاروان غم ها

گفتا: آژانس دارد با تور دور دنيا

گفتم: بگو ز محمل يا از كجاوه يا دي

گفتا: پژو ، دوو ، بنز يا گلف نوك مدادي

گفتم: كه قاصدك كو؟ آن باد صبح شرقي

گفتا: كه جاي خود را داده به فاكس برقي

گفتم بيا ز هدهد جوييم راه چاره

گفتا: به جاي هدهد ، ديش است و ماهواره

گفتم: سلام ما را باد صبا كجا برد؟

گفتا: به پست داده ، آورد يا نياورد؟

گفتم: بگو ز مشك آهوي دشت زنگي

گفتا: كه آدكلن شد در شيشه هاي رنگي

گفتم: بلند بوده موي تو آن زمانها

گفتا: به حبس بودم ، از ته زدند آنها !

گفتم: شما و زندان؟ حافظ ما رو گرفتي؟

گفتا نديده بودم هالو به اين خرفتي!
لينك مطلب | نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385 ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط مرتضی |


Home | Archive | Email

>