
به نام حضرت دوست
|
بودي سوز شدم خار بودي لعل شدم درد بودي آه شدم سرد بودي برف
شدم لرز بودي بيد شدم ني بودي ناي شدم خسته بودي خواب شدم گريه
بودي اشک شدم لب بودي بوسه شدم دره بودي سبز شدم سو سو زدي
نور شدم ابر بودي باريدم چشماتو بستي نگاه شدم روتو برگردوندي آينه
شدم در اخر گفتي تنفر- تنفر گفتم: دوستت دارم![]()
![]()
و من قصه ی غصه هایت را خوب میدانم....
و میدانم کنج تنهایی نشسته ای در انتظار باران...بارانی که شاید هیچ نبارد
و آنگاه که خسته شدی از این همه تنهایی... غصه هایت مجازی می شوند...
و آنگاه رهگذری می آید... از جنس باران... خسته... و میپرسد:چه میکنی؟...
میگویی:میخندم...دروغ میگویی... رهگذر میخندد...به تمسخر...
و تو میگویی نه... به غصه هایم میخندم...
به آن هایی که دلم را پاره پاره می کنند...
به آنها که هنوز نمیدانم سر آغازشان چیست...و نمیدانم پایانشان کجاست...
و رهگذر باز می خندد...از روی اعتماد...و می رود...بی آنکه هیچ بگوید...
و هنوز در کنج تنهایی غصه می خوری...دیگر خسته میشوی...
این بار به یاد رهگذر می نشینی و می بینی و شاید هم خوب می بینی...
که دیگر غصه ای نیست...از کوله رهگذر بوی غصه ها را حس میکنی...
او دیگر خسته نیست... امان از روزی که رهگذر در انتظار رهگذری بنشیند...
یا شاید هم در انتظار بارانی که شاید هیچ نبارد... من نیز در انتظار رهگذر
نشسته ام...بی گمان او خواهد آمد...
او خواهد آمد...