تبليغاتX
شهر غم
شهر غم

به نام حضرت دوست

Home Email Archive Designer
زندگي
لينك مطلب | نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385 ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط مرتضی |


 
 
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
 
خداحافظ … کمی غمگین به یاد اون همه تردید
 
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
 
اگر گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ست
 
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست
 
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
 
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
 
خداحافظ.خداحافظ همین حالا که من تنهام
 
خداحافظ
لينك مطلب | نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385 ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط مرتضی |


سلام خدمت همه دوستان قرمز

خيلي ...خيلي به خودم و همه شما تبريك ميگم

اين پيروزي ....

قرمز بر آبي را

۲.........۱

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385 ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط مرتضی |


لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385 ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط مرتضی |


امروز کسي باش که واقعا آرزو داري
مهربان و باگذشت
ساده و شفاف
پاک و خالص
با انعطاف و مددرسان
رنج و نگراني را کنار بگذار
به لحظات زندگي چنان ارزش بده که آرزو داري
امور را از اين پس همان طور به پيش بروند
درک کن که با خودخواهي و خود پسندي درد
جسماني و رنج رواني را براي خود تدارک مي بيني
زندگي کن با مرام هاي واقعي چون محبت وعفو
وجودي عاشق
از خواسته نفس رها شو
و در وجود خويش به جاي رنج دادن و ناسپاسي
به دنبال شوق و اميد باش
فقط يک روز بي ضرر باش
و براي همگان مفيد باش
حقيقت را درياب
نيت کلام و کردار و گفتارت را آرامش بده
اگر باورت نکردند
نهراس
بر ناتواني خود براي رسيدن به خواستهاي
مهر آميزت غلبه کن
چنان با محبت رفتار کن که دليلي براي شرمسار
بودن از خودت نداشته باشي
پيش داوري هايت را کنار بگذار
که رنج پيش از آن حتمي است
همين امروز از بخشش آکنده شو
کس نمي داند فردا چه در راه است
زندگي کوتاه است
درگذشته ها نمان
نگران آينده نباش
فقط يک روز لحظه هاي امروزت را بااميد و اشتياق به سمت
مسير ي تازه و سپيد ببر
در تاريکي به دنبال چه ميگردي ؟
چرانور را نمي جويي ؟
لا اقل يک روز کسي باش که واقعا آرزو داري
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385 ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط مرتضی |


لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385 ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط مرتضی |


یه روزی یه کف بین پیر نشست و فالمو گرفت

اون رفت و هر چی گفته بود فکر و خیالمو گرفت..

غریب بود و یه کم سیاه مهربونو خمیده پشت

چه بوی اسپندی میداد چشاش نجیب بود و درشت

بهم نگاهی کرد و گفت فالتو میخوای بگیرم؟

گفتم بگیر بعدم بگو بگو چه وقتی میمیرم؟

گفت دخترم کف میبینم قهوه و فنجون ندارم

نه بلدم نه دوست دارم اداشونا در بیارم

گفتم بگو اینم دسام از روی چپ میگی یا راس

خندیدو گفت فرق نداره هر دستی که میل شماس

تو زندگیت سختی دیدی فالت چرا پر از غمه؟

ن توی اسمت میبینم  درسته اسمت نگاره؟

دو سه تا لکه میبینم دلت شکسته از کسی

یکی ته قلبته که میخوای بهش زود برسی

اینم یه قصه ی عجیب فالی که چیزی نمیخواست

کف بینی با یه قلب صاف نه دست چپ نه دست راست

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385 ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط مرتضی |


love
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385 ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط مرتضی |


Home | Archive | Email

>