هرگز نمیگیرد....
هرکز نمی گیرد کسی در قلب من جای
تو را .هرگز ندیدم برلبی لبخندزیبای تو را
خورشید عشق تو هنوز سوزد مرا سر تا
زپای.
![]()
چرا چنین؟
بغضهای کال من، چرا چنین؟
گریه های لال من، چرا چنین؟
جذر و مد یال آبی ام چه شد؟
اهتزاز بال من، چرا چنین؟
رنگ بال های خواب من پرید
خامی خیال من، چرا چنین؟
آبگینه تاب حیرتم نداشت
حیرت زلال من چرا چنین؟
دل مجال پایمال درد بود
تنگ شد مجال من، چرا چنین؟
خشک و خالی و پریده لب دلم
کاسۀ سفال من چرا چنین؟
داغ تازۀ تو، داغ کاغذی
داغ دیر سال من، چرا چنین؟
هر چه و همه، تمام مال تو
هیچ و هیچ مال من، چرا چنین؟
سال و ماه و روز تو چرا چنان؟
روز و ماه و سال من چرا چنین؟
درگذشته، سرگذشتم این نبود
حال، شرح حال من، چرا چنین؟
!ای چرا و ای چگونۀ عزیز
جرأت سؤال من، چرا چنین؟
از قیصر امین پور
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386
ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط
مرتضی
|

